به روزگاری که غم گرفته
شدی شریک تنهایی من
دلم کویری و خشک و سوزان
شدی رفیق دریایی من
بارید و بارید عشق تو بر دل
شکوفه باران صحرای دل شد
شدی جوانه به تک درختی
که سایه بان فردای دل شد
حالا من و تو تو شهر رویا
دنیای ما یک دنیای زیبا
تو تک سوار باغ ترانه
شب همنواز تنهایی ما
من مست و مدهوش از آشنایی
از پهنه هستی می گذشتم
هر جرعه ای را سر می کشیدم
از باور مستی می گذشتم
دل بی خبر از رسم زمانه
شادان و سرخوش از شب گذر کرد
غافل از اینکه آن یار دیرین
وقت سپیده قصد سفر کرد
حالا من و دل تنهای تنها
این بوده رسم شیدایی ما
بی همنوازی پایان گرفته
ترانه های رویائی ما
